غزل شمارهٔ ۴۲۲۹

چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند

آیینه دار صبح امیدش نمی کنند

خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست

رحم است بر کسی که شهیدش نمی کنند

از باز دید حاصل عمرم به باد رفت

آسوده آن که دیدن عیدش نمی کنند

باشد گران چو زنگ بر آیینه خاطران

هر طوطیی که گفت وشنیدش نمی کنند