غزل شمارهٔ ۴۲۳۷

اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود

هرقطره اش ستاره صبح اثر بود

در حسرت قلمرو آرام سوختیم

چون آفتاب چند کسی دربدر بود

گوهرنمای جوهر ذاتی خویش باش

خاکش به سر که زنده به نام پدر بود

عمر دراز سرو به اقبال سر کشی است

خون گل پیاده به طفلان هدر بود