غزل شمارهٔ ۴۲۳۸

از دل هرآنچه خاست دل آن را مکان بود

از گوش نگذرد سخنی کز زبان بود

بی برگی آرمیدگی دل دهد ثمر

خواب بهار باغ به فصل خزان بود

از دور باش عقل چه پرواست عشق را

سیل بهار را چه غم دیده بان بود

معشوق بی حجاب مهیای آفت است

گل چون شکفت بار دل باغبان بود