غزل شمارهٔ ۴۲۵۱

کی یاد زلفش از دل بی کینه می رود

از یاد طفل کی شب آدینه می رود

دارد هنوز شرم حضور مرا نگاه

پنهان ز من به خانه آیینه می رود

هر چند بر رخش در دل باز می کنند

زاهد همان به مسجد آدینه می رود

عمری است تا چو نافه بریدم ازان غزال

خونم همان ز خرقه پشمینه می رود