غزل شمارهٔ ۳۰۲۱

شیردلا صد هزار شیردلی کرده‌ای

در کرم از آفتاب نیز سبق برده‌ای

چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی

بشکن سوگند را گر به خدا خورده‌ای

بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته‌اند

چونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده‌ای

میل تو با کیست جان تا بشوم خاک او

چاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده‌ای