غزل شمارهٔ ۴۲۵۴

حکم خرد به مردم مجنون نمی رود

دیوانه است هر که به هامون نمی رود

هر چند پیر گشت و فراموشکار شد

بیداد ما ز خاطر گردون نمی رود

استادگی ز تیزی شمشیر عشق اوست

از زخم ما به ظاهر اگر خون نمی رود

بیطاقتی مکن که بلای سیاه خط

از صد هزار تبت وارون نمی رود