غزل شمارهٔ ۴۲۸۱

دل بی غبار از لب خاموش می شود

از جوهر آب آینه خس پوش می شود

بی مغز را کند دهن بسته مغزدار

خوان تهی نهفته به سرپوش می شود

در هر کجا فسانه چشم تو سر کنند

چشم غزال، خواب فراموش می شود

از صبح اگر خموش شود شمع دیگران

روشن دلم ز صبح بناگوش می شود