غزل شمارهٔ ۴۳۱۸

پیرانه سر همای سعادت به من رسید

وقت زوال سایه دولت به من رسید

فردی نمانده بود ز مجموعه حواس

در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید

بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی

دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید