غزل شمارهٔ ۴۳۲۱

صبح شکوفه از افق شاخ سر کشید

جوش بهار رشته ز عقد گهر کشید

تا پرده بر گرفت ز رخسار داغ من

خود را ز شرم لاله به کوه وکمر کشید

از وصل بهره توبه قدر حجاب توست

آن چید گل ز باغ که سر زیر پر کشید

گیرنده تر ز چنگل بازست خون من

نتوان به زور از رگ من نیشتر کشید