غزل شمارهٔ ۴۳۴۰

اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد

پروای غبار آینه آب ندارد

از فکر مکان جان مجرد بود آزاد

حاجت به صدف گوهر نایاب ندارد

درمان بود آن درد که اظهار توان کرد

آن زخم کشنده است که خوناب ندارد

در فقر وفنا کوش که جمعیت خاطر

فرش است در آن خانه که اسباب ندارد