غزل شمارهٔ ۴۳۵۷

زهرازقدح صافدلان رنگ ندارد

آیینه گوهر خطر از زنگ ندارد

دل در خم آن زلف ندانم به چه روزست

در خانه تاریک گهر رنگ ندارد

قد تو نهالی است که همدوش ندیده است

تمکین تو کوهی است که همسنگ ندارد

نخلی که ندارد ثمری دوری ازو به

بگریز ز طفلی که به کف سنگ ندارد