غزل شمارهٔ ۴۳۶۶

ساقی دهن شیشه ما باز به لب کرد

جان عجبی در تن ارباب طرب کرد

دریا نه کریمی است که بی خواست نبخشد

بیهوده صدف باز دهن را به طلب کرد

خامش منشینید که از خامشی شمع

پروانه بی غیرت ما روز به شب کرد

با کوزه سربسته ز دریا چه توان برد

محروم ز وصل تو مرا شرم وادب کرد