غزل شمارهٔ ۴۳۶۹

رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد

نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد

امید نجات من ازان زلف به خط بود

سر زد خط بیرحم و گرفتارترم کرد

فریاد که پیراهن نادیده یوسف

از شوخی نکهت چو صبا دربدرم کرد

فریاد ازان نرگس مستانه که هر گاه

رفتم که خبر یابم ازو بیخبرم کرد