غزل شمارهٔ ۴۳۷۵

جانی که سر از روزن فتراک برآورد

از گرد گریبان بقا سر بدر آورد

امید که دولت ز درش بیخبر آید

هر کس به من از آمدن او خبر آورد

دیگر نکند خیر به محراب عبادت

در پای خم آن کس که شبی را بسر آورد

تدبیر به خون تیز کند تیغ قضا را

این ابر بلا را به سر من سپرآورد