غزل شمارهٔ ۴۳۷۶

چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد

آخر گل خاموشی من این ثمر آورد

در پای خزان ریخت گل و لاله این باغ

رنگی که به رخساره به خون جگر آورد

در کام تو زهر از کجی توست وگرنه

هر کس که چونی راست شد اینجا شکر آورد

ما بیخبران طالع مکتوب نداریم

ورنه که ازان آیه رحمت خبرآورد