غزل شمارهٔ ۴۳۹۴

زان سفله حذرکن که توانگرشده باشد

زان موم بیندیش که عنبر شده باشد

امید گشایش نبود در گره بخل

زان قطره مجوآب که گوهرشده باشد

بنشین که چوپروانه به گرد توزند بال

از روز ازل آنچه مقدر شده باشد

ایام حیاتش همه ایام بهارست

روز و شب هرکس که برابرشده باشد