غزل شمارهٔ ۴۴۰۶

داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند

شمعی است که بر تربت پروانه گذارند

جمعی که قدم بر در میخانه گذارند

شرط است که سربر خط پیمانه گذارند

از بیخبران شو که کلید درخلدست

پایی که درین مرحله مستانه گذارند

بر شعله بیباک بود سیلی صرصر

دستی که مرا بر دل دیوانه گذارند