غزل شمارهٔ ۴۴۱۹
در کودکی از جبهه من عشق عیان بود
گهواره ز بیتابی من تخت روان بود
انگشت نما بود دل سوخته من
آن روز که از عشق نه نام ونه نشان بود
نابسته به ظاهر کمر هستی موهوم
در رشته جان پیچ وخم موی میان بود
از خاک نشینان عدم بود خرابات
روزی که دل ازجمله خونابه کشان بود