غزل شمارهٔ ۴۴۲۹

حرفی که ازان لعل گهربار برآید

رازی است که از مخزن اسرار برآید

تا حشر محال است که از سینه کند یاد

هر دل که به دریوزه دیدار برآید

گل بر در زندان زند از شرم زلیخا

چون یوسف ما بر سر بازار برآید

در خلوت آیینه رخسار تو از لطف

طوطی به گرانجانی زنگار برآید