غزل شمارهٔ ۴۴۳۱

حسنی که به نور نظر پاک برآید

از خلوت آیینه عرقناک برآید

دامن کشد از صحبت پیراهن یوسف

خاری که ز گلزار تو بیباک برآید

خونین جگری را که تمنای بهارست

چون لاله نفس سوخته از خاک برآید

از روی گهر پاک کند گرد یتیمی

آهی که به صدق از جگر چاک برآید