غزل شمارهٔ ۴۴۳۶
خوب است که بی رنج طلب کام برآید
آن کام چه ارزد که به ابرام برآید
آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرند
هرجا که من سوخته را نام برآید
ریزند کواکب چو عرق از رخ گردون
آن روز که خورشید تو بر بام برآید
نقش قدمش شمع ره گرمروان است
از شوق تو آن کس که ز آرام برآید