غزل شمارهٔ ۴۴۳۸

بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید

بی دلو ورسن یوسف ازین چاه برآید

از دیده وران میکندش قطره شبنم

هر غنچه که از پوست سحرگاه برآید

آن روز مرا مزرع امید شود سبز

کز دانه خال تو ز خط آه برآید

در دایره هاله شود ماه زمین گیر

چون حسن تمام تو ز خرگاه برآید