غزل شمارهٔ ۴۴۵۱

فارغ بود از افسر زرین سر خورشید

کز شعشعه خویش بود افسر خورشید

از وصل تسلی نشود عاشق صادق

خمیازه صبح است گل ساغر خورشید

بی سکه شود در همه روی زمین خرج

از بس که تمام است عیار زر خورشید

خورشید جهانتاب شود با تو برابر

در خوبی اگر ماه شود همسر خورشید