غزل شمارهٔ ۴۴۶۰

پروای شکوه من آن سیمتن ندارد

دردش مباد هر چند درد سخن ندارد

ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران

کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد

هرکس فتد تهی چشم در فکر دیگران نیست

پروای تشنه جانان چاه دفن ندارد

از نارسایی جودسایل برآورد دست

چاهی که می رسد دست دلو ورسن ندارد