غزل شمارهٔ ۴۴۶۱

سودای عشق ما را بی نام وبی نشان کرد

از ما چه می توان بردباماچه می توان کرد

از خواب غفلت ما در سنگ چون شرر ماند

شوقی که کوهها را ابر سبک عنان کرد

امید خانه سازی از عاشقان مدارید

از خارخار نتوان سامان آشیان کرد

شوری که در دل ماست شوقی که در سرماست

از سنگ می تواند سرچشمه ها روان کرد