غزل شمارهٔ ۴۴۶۹

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد

ذرات عالم اورا فرمان پذیرباشد

نقش مرادعالم در خانه اش زند موج

آن را که بالش از خشت فرش از حصیرباشد

دشمن مطیع گردد چون نفس شد مسخر

مارست تازیانه مرکب چو شیرباشد

فقرست و تنگدستی سرمایه شجاعت

از آدمی گریزد شیری که سیر باشد