غزل شمارهٔ ۴۴۷۶

از روی نو خط یار هر جا سخن برآید

گرد از بهار خیزد دود از چمن برآید

گردند از خجالت سیمین بران قبا پوش

آنجا که یوسف مااز پیرهن برآید

هر چند گفتگو را نازک کند لب او

پیچد چو غنچه برهم تازان دهن برآید

بسیار صبر باید گلهای بوستان را

تا آتشین نوایی زین نه چمن برآید