غزل شمارهٔ ۳۰۴۴

گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی

گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی

گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی

گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی

بشر به پای دویده ملک به پر بپریده

به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی

چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند

تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی