غزل شمارهٔ ۴۴۹۱

مباد روی تو از پرده حجاب بر آید

قیامت است چو از مغرب آفتاب بر آید

من آن زمان به فراغت بر آورم نفس از دل

که بوی سوختگی از دل کباب بر آید

اگر سخن ز کسادی نشد به خاک برابر

چرا بهم چو زنی گرد از کتاب بر آید

نسیم زلف ترا گر گذاربر ختن افتد

نفس گداخته از پوست مشک ناب بر آید