غزل شمارهٔ ۴۴۹۳

بغیر خط که ز روی لطیف یار برآید

ز آب آینه نشنیده کس غبار برآید

ز آه گرم چه پرواست آهنین دل او را

که تیغ از آتش سوزنده آبدار برآید

ز رشک آن لب یاقوت رنگ لعل بدخشان

چو لاله از جگر سنگ داغدار برآید

غنی است فکر گلو سوز من ز سلسله جنبان

به پای خویشتن از سنگ این شرار برآید