غزل شمارهٔ ۴۴۹۹

دامن دشت عدم گیاه ندارد

وای بر آن کس که زاد راه ندارد

راز دل عاشقان ز سینه عیان است

عرصه محشر گریزگاه ندارد

بیخبرست از بهار عالم بالا

باغ وجودی که سرو آه ندارد

روشنی سینه ها ز روزن داغ است

تیره بود هر شبی که ماه ندارد