غزل شمارهٔ ۴۵۰۳

از کمرش کام دل چگونه برآید

خردشودشیشه ای که برکمرآید

گل شوداز اضطراب دست زلیخا

یوسف ماچون ز صحن باغ برآید

محنت روی زمین رسید به مجنون

سنگ به هرنخل در خورثمرآید

بیهده از داغ سینه چشم گشوده است

دل نه چنان رفته است کز سفرآید