غزل شمارهٔ ۴۵۰۶

سری راکه سودا ز سامان برآرد

به یوسف سراز یک گریبان برآرد

شود دولت یوسف آن روز صافی

که صد چله در کنج زندان برآرد

به زندان تن جان مخلد نماند

که یوسف سراز چاه کنعان برآرد

ازین میوه داران نشد سنگ روزی

مگر سرودستی به احسان برآرد