غزل شمارهٔ ۴۵۰۹

دل از خاکساری بهشت خدا شد

ز گرد یتیمی گهر بی بها شد

طبیبان همان روز گشتند مجنون

که دیوانه ما به دارالشفاشد

نیفتد ز پرگار آن نقطه دل

که در حلقه زلف او مبتلا شد

به آهی ز دل زنگ هستی زدودم

چراغ مراباد دست دعا شد