غزل شمارهٔ ۴۵۱۵

چرا از خم می فلاطون برآید

ز دریای رحمت کسی چون برآید

غزالان کنند آن زمان ته دو زانو

که دیوانه ما به هامون برآید

برآید شکر خند ازان لعل میگون

به نازی که شیرین به گلگون برآید

تبسم به خون غوطه زدتابرآمد

ازین تنگنا تا سخن چون برآید