غزل شمارهٔ ۴۵۱۶

بس که در زلف تو دلها آب شد

حلقه هایش سربسر گرداب شد

دل شد از روی عرقناکش خراب

گنج در ویرانه ام سیلاب شد

زاهد خشک از هوای قامتش

سربسر آغوش چون محراب شد

باده خورد وچاک پیراهن گشود

می بده ساقی که فتح الباب شد