غزل شمارهٔ ۴۵۲۲

برانگیزد غبار از مغز جان درد

برآرد گرد از آب روان درد

که می گیرد عیار صبرها را

اگر گیرد کناری از میان درد

تو مست خواب و ما را تا گل صبح

سراسر می رود در استخوان درد

نمی دادند درد سر دوا را

اگر می داشتند این ناکسان درد