غزل شمارهٔ ۴۵۳۱

می می چکد از چشمش جانانه چنین باید

از گردش خودمست است پیمانه چنین باید

افسوس نمی داند انصاف نمی فهمد

از رحم دل جانان بیگانه چنین باید

تا بال زند برهم آتش جهد از بالش

مشتاق فنای خودپروانه چنین باید

بالی است سبک پرواز اسباب سرای ما

در رهگذر سیلاب کاشانه چنین باید