غزل شمارهٔ ۴۵۳۳

جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند

شد چو عقیق نامجو یاد یمن نمی کند

عشق مگر به جذبه ای از خودیم بر آورد

چاره یوسف مرا دلو ورسن نمی کند

بیخبری ز پای خم برد به سیر عالمم

ورنه به اختیار کس ترک وطن نمی کند

پیرهنش ز بوی گل خلوت غنچه می شود

هر که ز شرم بلبلان سیر چمن نمی کند