غزل شمارهٔ ۴۵۳۶

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند

که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند

شده محو جان روشن تن ساده لوح غافل

که ز شمع غیرداغی به دل لگن نماند

ز کلام پوچ عالم جرسی است پر ز غوغا

به چه خلوت آورم رو که به انجمن نماند

ز نشان ونام بگذر به امید بازگشتن

که عقیق نامجو را هوس یمن نماند