غزل شمارهٔ ۴۵۳۷

هر که رنگ شکسته ای دارد

دل در خون نشسته ای دارد

حرف عشق از کسی درست آید

که زبان شکسته ای دارد

در سرایی است فرش نور حضور

که چراغ نشسته ای دارد

حاجت خود به چرخ سفله مبر

که دل زنگ بسته ای دارد