غزل شمارهٔ ۴۵۴۸

قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ

که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ

به ساده لوحی من روزگار می خندد

که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ

رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد

که مهر خوب نگیرد نگشته تر کاغذ

کنم ز مشق جنونش سیاه در یک روز

شود سراسر روی زمین اگر کاغذ