غزل شمارهٔ ۴۵۵۲

پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار

در سواری می رسد فیض نگین نامدار

همت دریادلان ظاهر به دولت می شود

در بلندی گوهر افشان می شود ابر بهار

برگ را در بر گریزاز خودفشاندن جود نیست

درهم و دینار را در زندگانی کن نثار

از زر و گوهر تهی چشمان نمی گردند سیر

نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار