غزل شمارهٔ ۴۵۵۳

آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار

نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار

هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم

چون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار

شش جهت ار پنجه شیرست بر من تنگتر

گشته جوی شیر بر تن استخوانم از فشار

نه ز کار خود، نه از مردم گشایم عقده ای

برده است آزادگی چون سرودستم را ز کار