غزل شمارهٔ ۴۵۵۴

برد دستم رابیاض گردن جانان ز کار

دست را سازد بیاض خوش قلم بی اختیار

از بیاض گردن او در نظرها شد عزیز

بود اگر حکم بیاضی پیش از بی اعتبار

چون چراغ صبحدم خورشید می لرزد به جان

تا بیاض گردن سیمین او شد آشکار

عاشقان را از تماشای بهشت وجوی شیر

کرد مستغنی بیاض گردن آن گلعذار