غزل شمارهٔ ۴۵۷۵

خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرار

تا بود درشیشه می ساغرنمی گیرد قرار

جان چو کامل شد تن خاکی بود زندان او

در صدف غلطان چوشد گوهر نمی گیرد قرار

خرده جان رابود درجسم آتش زیرپا

این سپند شوخ در مجمر نمی گیرد قرار

تابه دریا قطره خود رانسازد متصل

آب روشن دردل گوهر نمی گیرد قرار