غزل شمارهٔ ۴۵۸۰

تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای

می تراود ناله از هر غنچه ای منقاروار

پیش ارباب بصیرت چشم خواب آلوده ای است

گر به ظاهر دولت دنیا بود بیداروار

عشرتم راگریه خونین بود در آستین

بوی خون گل می کند ازخنده ام سوفاروار

می توان دانست گنجی هست درویرانه اش

هر که می دزدد زمردم خویش راعیاروار