غزل شمارهٔ ۴۵۹۳

شد خرابات مغان از توبه ام زیر و زبر

می زند باد مخالف بحر را بر یکدگر

توبه من بازگشت عالمی راشد سبب

لشکری را گاه بیدل می کند یک بیجگر

از لب میگون او قانع به دشنامم که می

از رگ تلخی دواند ریشه دردل بیشتر

درنمی آید به چشم موشکاف از نازکی

ورنه بیش از جوهر تیغ است تاب آن کمر