غزل شمارهٔ ۴۵۹۹

می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر

درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر

دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام

شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر

باده ممزوج را زور شراب صرف نیست

چشم مست یار از می می شود هشیارتر

می شود رسوا ز دیدنهای پنهان رازعشق

روی این آیینه است ازپشت خود ستارتر