غزل شمارهٔ ۳۰۵۶

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری

چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته‌ای کنمت پاک با دو صد پر و بال

که در تو هیچ نماند کدورت بشری

نمایمت که چگونه‌ست جان رسته ز تن

فشانده دامن خود از غبار جانوری

در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند

تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری